چقدر برای نرفتن عجله داشتم
واین ساعت دیوانه
هی به جلو می دوید
کاش جای انگشتانم بودم
ونرمی های تورا. . .
اصلآ
اساس فلسفه میزبین مااشتباه بود
همانطور که توباکتابی
میان پستانت
یکسو
ومن باچشمانی کاملآ
لخت وبسته
این سو
سالادفصل آخرکتابمان
رامزمزه میکردیم
و من میدانستم
قطاربندرعباس
برای بوسه عاشقانه
غیرشرعی ام
برگونه توصبرنمیکند
اصلآ
بوسه هاصبرنمیکنند
تامن تاکسی دربست بگیرم
وقیمت جداییم ازتورا
باراننده طی کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 15:35  توسط اِروس
|
انگارنمیشود که بشود من ترا. . .
هرصبح لخت ایستاده ام
روبروی آینه ام
نگاه میکنم به سینه ام
وسوال میکنم
چرا نمیبینم صاحب صدایت را؟
مگراین همه ابرت
که برلباس زیرم باریده بود
صدای ناله های رویش نشانهای عشق بر تنم را. . .
نه انگارنمیشود که بشود. . .
من وتو هزار نفری
معلوم است توی یک بسترجا نمی شویم
من وتو تنها
توی یک تخت خواب نیم نفره هم جا میشدیم
اگرهزاران نفر
ازدرون دنیای پیش ساخته سینه سیمانیمان
نق
نق
نمیکردند
ومن وتو تنها . . .
نه انگارنمیشود که بشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:31  توسط اِروس
|
از ساعت ده دیشب
تا ده امشب
بیست و چهار سال است که خاموشی
و خدا می داند
طی این سالعت ها
چقدر خشک شده است
شعرهایم
لبهایم
شهوتم
شبهایم ...
سالعت:ترکیب دوکلمه سال وساعت(من درآوردی)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 23:22  توسط اِروس
|
امروز نذرم را ادا می کنم
می خواهم ایستاده بر زانوانم
بوسه زن بر هر وجب از راه
تا زیارتگاه بروم
پس روبه رویت زانو می زنم
و پشت پایت را می بوسم
ساقهایت
زانوانت
رانهایت
تا ....
زیارتگاه.....
پنجه بر ضریحش می افکنم
و دیده بر آن می سایم
دعا می کنم :
"بارالها !
از گناهانم بگذر
و قرین رحمت همیشگی خویشم ساز "
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 22:25  توسط اِروس
|
دارم خفه می شوم
میزان خنده ی تو در هوا
خیلی کمتر از استاندارد
عشق است
*
نفس نمی کشم
نفس نمی ک
نفس ن....
سحرگاهان رو به شمال می ایستم
و به صدای سوت قطاری که خنده ات را می آورد
سینه ام را از نفسهای تو پر می کنم
*
خواهش می کنم
هنگام رفتنت کپسولی پر از خنده ی خالصت برایم بگذار
نگذار بر ماسه های رفتنت خفه شوم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 16:9  توسط اِروس
|
سالیانی است تا کشتی سخت تنم
رویای لنگرگاه رانهای تو را دارد
تمام بامدادهای جهان
خیال آسوده ی بندرگاه زیبای توست
که بر خیزاب های خیالم می کشد.
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 13:25  توسط اِروس
|
از پشت تپه های یخ آلوده ی تنت
وزش تش بادهای شهوت سردت
قامت افراشته ی سرو مردانگی ام
را می سوزاند
و در رویای بهار پستانت
نارنجهای نارس بوسه
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 16:41  توسط اِروس
|
با زبانی که مقدس ترین
سرودها را برایت زمزمه می کند
همه ی جلگه ی تنت را آبیاری می کنم
می خواهم در دلتای زیبای زنانه گی ات
سفت شوم
سخت شوم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:11  توسط اِروس
|
با الهام از کتاب تا سبز شوم از عشق / نزار قبانی
می خواهم با آرمان عشق تو
انقلاب کنم
من کافر به دینی هستم
که جلگه ی حاصلخیز اندامت را از من بگیرد
عشق من به تو
خود ِ
خود ِ
شریعت است
عین ِ
عین ِ
وحی مُنزل
*
می خواهم در امتداد اندامت
انقلاب کنم
سوار بر اسبی سپید موی
و ژولیده یال خیال
از قله های بلند پستانت
تا انتهای سبزترین دره های
زنانه گی ات بتازم
با پای سرخ زبانم
زیر بارش نقره ی مهتاب
دشت لاله ی لبت را
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:15  توسط اِروس
|
می هزار ساله داشت
مگر میخانه ی انتهای کوچه باغ سبز رانهایت
که اینگونه خراب افتاده ام
گوشه ی می دان پستانت
از شب زفاف هبوطمان
به زمین
مرا می میخانه ی توست
که می کشدم
تا بهشت
آه !
یادم باشد
قبل از ورودم به بهشت
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:6  توسط اِروس
|